|
زده شعله در چمن، در شب وطن، خون ارغوانها *سرود خون ارغوان ها + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط نوشین |
بعد از مدتها چشم انتظاری بالاخره دیروز باران بارید. بارانی که مدتها بود هوس داشتم خیسم کند و خنکایی باشد بر التهاب زبانه کشیده ی این روزهایم، و جوانه هایی از شوق بر بیابان روحم بشکفد. دیروز باران بارید... بارانی که مدتهاست حسرت جاری شدنش را از دیدگانم در دل می پرورانم، بارانی داغ! آنقدر داغ که گونه هایم را بسوزاند و آتش تمام بغض ها، حسرت ها و سوزها را از وجودم بیرون بریزد. باران دیروز خنک بود اما... آنقدر خنک که لبخندی بر لبانم برویاند و در ریزش قطره هایش، دستم را بگیرد و به آن بالا بالاها ببرد. آنقدر بالا که ببینم بین وطن و غربت، بین ازدحام و تنهایی، فاصله تنها یک خط است؛ به نازکی نوک یک مداد، یک رود، یک وجب خاک، یک کلمه... دیروز زنجیر دانه های باران را گرفتم و بالا رفتم. آنقدر بالا که دیگر هیچ چیز پیدا نبود. هر چه بود سقفی بود و چتری، از زندان، از آوار، از دیوار، از فاصله... دیروز باران آمد تا از گرد و خاک ساختمان هفت طبقه ی ویران شده بر بیست جسد زیرش، گِل درست کند! آنقدر زیاد که مددی ها بتوانند رسوایی شکستن باریکترین حریم اخلاقی را زیر آن پنهان کنند. باران آمد و من، بی جان تر از آن بودم که نای این همه تازگی، طراوت و شادابی را داشته باشم. حتی بی جان تر از همه ی گل هایی که زیر نوازش قطراتش، مستانه می رقصیدند. باران را دوست دارم وحشتناک!!!! آنقدر که بعد از مدتها، اجازه یافت تا غبار تمام رنگ های تعلق، خواستن و نیاز را از دیدگانم، روحم، قلبم و وجودم بزداید و رنگین کمان روز های خوش فردا، باقی مانده دوستی ها، امیدها و آرزو ها را در قالب خط خطی روز هایش، به رویم بنماید. رعد و برق و صاعقه هایش، پیشتر از آنکه برایم یادآور دکل ها و خط انتقال و خطرات ناشی از اضافه جریان اتصال کوتاه باشند؛ تلنگری بود به همه هیجان های فرو خفته ام، که حتی زیر وزن سنگین فصل امتحانات، سری نگردانده بودند. باران دیروز بد جوری به دلم چسبید... چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید واژه را باید شست. واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همه مردم شهر زیر باران باید رفت. دوست را، زیر باران باید دید. عشق را زیر باران باید جست. زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد... + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط نوشین |
قرن ها می گذرند و تو در قرن خودت می مانیِ ما از این قرن نخواهیم گذشت ما از این قرن نخواهیم گریخت با قطاری که کسان دگری ساخته اند هیچ پروازی نیست برساند ما را به قطار دو هزار و به قرن دگران مگر انگیزه و عشق مگر اندیشه و علم مگر آیینه و صلح و تقلا و تلاش قرن ها گرچه طلبکار جهانیم ولی ما بدهکار جهانیم در این قرن چه باید بکنیم هیچکس گاری ما را به قطاری تبدیل نکرد هیچکس ذوق و اندیشه پرواز نداشت هیچکس از سر عبرت به جهان خیره نشد هیچکس از سفری تحفه و سوغات نداشت من در این حیرانم که چرا قافله علم از اینجا نگذشت یا اگر آمد و فت پدرانم سرگرم چه کاری بودند؟ بر سر قافله سالار چه رفت؟ و اگر همره این قافله گشتند گهی برنگشتند چرا؟ .... شعر: مرحوم مجتبی کاشانی + نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 توسط نوشین |
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود. قرن ما روح اگر داشت قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود. وای بر ما قرن، قرن آتش نیست! گم شدیم گر در میان خویشتن، نازنین ها! + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط نوشین |
میپنداشتی آنجا در دلِ چشماندازی خواهی بود که اینجا پیش چشمانت گشوده میشد آیا چنان بود؟ چنانکه به خیالت میآمد؟ «ریلکه» + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 توسط نوشین |
می نویسم، نه برای آنکه خوانده شوم.
می گویم، نه برای آنکه شنیده شوم. می نویسم، برای آنکه فراموش کنم... می گویم، تا شاید کمی، فقط کمی سبک شوم... به اندازه ی بغض سنگین چند حرف به هم چسبیده... ی.گ.ن.ت.ل.د پی نوشت: دلم به اندازه ی... خیلی گرفته اس! + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 توسط نوشین |
نمردیم و شکست عشقی هم خوردیم فقط یک راه هست: کنار می آیم؛ و دیگر هیچ... پی نوشت: ۱- چیزی نپرسین ممنون می شم. ۲- بخونین حتما! برای گیسو که مهمان عدس پلوی ما نشد. ۳- از این که مجبورم کردین کامنت ها رو باز کنم... + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط نوشین |
1- دلم وبلاگ نویسی می خواهد! + نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 توسط نوشین |
دختر بودن یعنی فحش! زن بودن یعنی لعنت به این جنسیتی که ناخواسته تا آخرین نفس به گریبانت آویزان است! پی نوشت: از همه ی دوستانی که در رابطه با این پست، کامنت های صمیمانه ای گذاشته اند، ممنونم. قابل توجه حاج عباس، که این کامنت را گذاشته اند: "تا آنجايي كه من در جريانم آقاي ميثمي سر مسائل مالي با گروه انديشه سازان مشكل پيدا كرد و وقتي ديد موسسه از اهداف اوليه دور شده مردانه گذاشت و رفت كانادا. نوشین : و تا جایی که بنده مستقیما با خود فرهاد میثمی عزیز در تماس هستم، ایشون در همان دفترشان در میدان انقلاب مشغول به کار هستند و در ایران به سر می برند. در ضمن، خوندن این پست هم در باب اندیشه سازان، خالی از لطف نیست! + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 توسط نوشین |
از سوگنامه نوشتن متنفرم! از گریستن برای مرگ کسی یا به سفر رفتن کسی... در سوگ رفتنت، نه به عزا می نشینم، نه می گریم، و نه سیاه می پوشم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط نوشین |
|