تبليغاتX
[برای تازه شدن، دیر نیست]

[برای تازه شدن، دیر نیست]

زده شعله در چمن، در شب وطن، خون ارغوان‌ها
تو اي بانگ شورافکن، تا سحر بزن شعله تا کران‌ها
که در خون خستگان، دل‌شکستگان، آرميده توفان
به آيندگان نگر، در زمان نگر، بردميده توفان
قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را، بشارت‌دهندگان را
که لبخند آزادي، خوشۀ شادي، با سحر برويد
سرود ستاره را موج چشمه با آهوان بگويد

ستاره ستيزد و شب گريزد و صبح روشن آيد
زند بال و پر ز نو، آن کبوتر و سوي ميهن آيد
گرفته تمام شب، شاخه‌اي به لب، سرخ و گرده‌افشان
پرد، گرده گسترد، دانه پرورد، سر زند بهاران
قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را، بشارت دهندگان را
که لبخند آزادي، خوشۀ شادي، با سحر برويد
سرود ستاره را موج چشمه با آهوان بگويد*

*سرود خون ارغوان ها

اینجا هم زندگی و مبارزه بی صدای پاشنه های بلند معنایی ندارد/ نامه فرزاد کمانگر، معلم زندانی از بند 209 اوین

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط نوشین |


بعد از مدتها چشم انتظاری بالاخره دیروز باران بارید. بارانی که مدتها بود هوس داشتم خیسم کند و خنکایی باشد بر التهاب زبانه کشیده ی این روزهایم، و جوانه هایی از شوق بر بیابان روحم بشکفد.

دیروز باران بارید... بارانی که مدتهاست حسرت جاری شدنش را از دیدگانم در دل می پرورانم، بارانی داغ! آنقدر داغ که گونه هایم را بسوزاند و آتش تمام بغض ها، حسرت ها و سوزها را از وجودم بیرون بریزد. باران دیروز خنک بود اما...

آنقدر خنک که لبخندی بر لبانم برویاند و در ریزش قطره هایش، دستم را بگیرد و به آن بالا بالاها ببرد. آنقدر بالا که ببینم بین وطن و غربت، بین ازدحام و تنهایی، فاصله تنها یک خط است؛ به نازکی نوک یک مداد، یک رود، یک وجب خاک، یک کلمه...

دیروز زنجیر دانه های باران را گرفتم و بالا رفتم. آنقدر بالا که دیگر هیچ چیز پیدا نبود. هر چه بود سقفی بود و چتری، از زندان، از آوار، از دیوار، از فاصله...

دیروز باران آمد تا از گرد و خاک ساختمان هفت طبقه ی ویران شده بر بیست جسد زیرش، گِل درست کند! آنقدر زیاد که مددی ها بتوانند رسوایی شکستن باریکترین حریم اخلاقی را زیر آن پنهان کنند. باران آمد و من، بی جان تر از آن بودم که نای این همه تازگی، طراوت و شادابی را داشته باشم. حتی بی جان تر از همه ی گل هایی که زیر نوازش قطراتش، مستانه می رقصیدند.

باران را دوست دارم وحشتناک!!!!

آنقدر که بعد از مدتها، اجازه یافت تا غبار تمام رنگ های تعلق، خواستن و نیاز را از دیدگانم، روحم، قلبم و وجودم بزداید و رنگین کمان روز های خوش فردا، باقی مانده دوستی ها، امیدها و آرزو ها را در قالب خط خطی روز هایش، به رویم بنماید.

رعد و برق و صاعقه هایش، پیشتر از آنکه برایم یادآور دکل ها و خط انتقال و خطرات ناشی از اضافه جریان اتصال کوتاه باشند؛ تلنگری بود به همه هیجان های فرو خفته ام، که حتی زیر وزن سنگین فصل امتحانات، سری نگردانده بودند. باران دیروز بد جوری به دلم چسبید...

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

واژه را باید شست.

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست،

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت.

دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را زیر باران باید جست.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط نوشین |


قرن ها می گذرند

و تو در قرن خودت می مانیِ

ما از این قرن نخواهیم گذشت

ما از این قرن نخواهیم گریخت

با قطاری که کسان دگری ساخته اند

هیچ پروازی نیست

برساند ما را به قطار دو هزار

و به قرن دگران

مگر انگیزه و عشق

مگر اندیشه و علم

مگر آیینه و صلح

و تقلا و تلاش

 

قرن ها گرچه طلبکار جهانیم ولی

ما بدهکار جهانیم

در این قرن چه باید بکنیم

هیچکس گاری ما را به قطاری تبدیل نکرد

هیچکس

ذوق و اندیشه پرواز نداشت

هیچکس از سر عبرت به جهان خیره نشد

هیچکس از سفری تحفه و سوغات نداشت

 

من در این حیرانم

که چرا قافله علم از اینجا نگذشت

یا اگر آمد و فت

پدرانم سرگرم چه کاری بودند؟

بر سر قافله سالار چه رفت؟

و اگر همره این قافله گشتند گهی

برنگشتند چرا؟

....

 

شعر: مرحوم مجتبی کاشانی

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 توسط نوشین |


قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود.
قرن ما شاعر اگر داشت چه می دانستی
گل چه پر معنا بود،
جای قانون جهانی
عشق اگر حاكم بود،
همه شاعر بودند...

قرن ما روح اگر داشت
لطافت می داشت...
قرن ما عشق اگر داشت
چه راحت می شد
سهم دل را به همه می داديم...
و چه زيبا می شد پيش هم می مانديم

قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود.
خار هم کمتر نبود از گل، بسا گل تر بود.
قرن ما شاعر اگر داشت که،
کبوتر با کبوتر، باز با باز، نبود شعار پرواز!

وای بر ما
که تصور کردیم
عشق را باید کشت!
در چنین قرنی که دانش حاکم است،
عشق را از صحنه دور انداختن،
دیوانگیست،
درماندگیست،
شرمندگیست...

قرن، قرن آتش نیست!
قرن یک هوای تازه است،
فکرها را، شست و شویی لازم است.

گم شدیم گر در میان خویشتن،
جست و جویی لازم است...

نازنین ها!
از سیاهی تا سپیدی را،
سفر باید کنیم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط نوشین |


می‌پنداشتی آن‌جا

 

در دلِ چشم‌اندازی خواهی بود

 

که این‌جا پیش چشمانت گشوده می‌شد

 

آیا چنان بود؟

 

چنان‌که به خیالت می‌آمد؟

 

«ریلکه»

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 توسط نوشین |


می نویسم، نه برای آنکه خوانده شوم.

می گویم، نه برای آنکه شنیده شوم.

می نویسم، برای آنکه فراموش کنم...

می گویم، تا شاید کمی، فقط کمی سبک شوم... به اندازه ی بغض سنگین چند حرف به هم چسبیده...

ی.گ.ن.ت.ل.د

پی نوشت:

 دلم به اندازه ی... خیلی گرفته اس!

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 توسط نوشین |


نمردیم و شکست عشقی هم خوردیم

فقط یک راه هست: کنار می آیم؛ و دیگر هیچ...

پی نوشت:

۱- چیزی نپرسین ممنون می شم.

۲- بخونین حتما! برای گیسو که مهمان عدس پلوی ما نشد.

۳- از این که مجبورم کردین کامنت ها رو باز کنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط نوشین |


1- دلم وبلاگ نویسی می خواهد!
دلم از روزها پیش، وبلاگ نویسی می خواست. یک روز بدون هیچ تصمیمی وبلاگ نویس شدم و چند روز پیش، بدون هیچ تصمیمی، تصمیم گرفتم که ترک نوشتن کنم. گاهی از این بلاگ مادر مرده یادی می کردم، از پیوندهایش نیز!
با این صفحه غریبگی می کنم! باور دارم که همین مدت زمان کوتاه، بسیار تغییرم داده است. در هر حال... هنوز هیچ تصمیمی برای این صفحه ندارم. اما شاید ببندم.
2- احسان،
کافه را بست! دلم نمی خواست دلیلش را از خلوتش بیرون بکشم. راستی احسان! کافه ی دیگری در راه هست؟!
3- با دیدن عنوان "تا آزادی پلی تکنیکی ها" حس بدی بهم دست می ده! شاید... باید... نمی دانم! با کلمه ها درگیرم...
4- حرف هایم یادم رفت.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 توسط نوشین |


دختر بودن یعنی فحش!

زن بودن یعنی لعنت به این جنسیتی که ناخواسته تا آخرین نفس به گریبانت آویزان است!

پی نوشت:

 از همه ی دوستانی که در رابطه با این پست، کامنت های صمیمانه ای گذاشته اند، ممنونم.

قابل توجه حاج عباس، که این کامنت را گذاشته اند:

"تا آنجايي كه من در جريانم آقاي ميثمي سر مسائل مالي با گروه انديشه سازان مشكل پيدا كرد و وقتي ديد موسسه از اهداف اوليه دور شده مردانه گذاشت و رفت كانادا.
الان همان تيم در مبتكران مشغولند."

نوشین : و تا جایی که بنده مستقیما با خود فرهاد میثمی عزیز در تماس هستم، ایشون در همان دفترشان در میدان انقلاب مشغول به کار هستند و در ایران به سر می برند. در ضمن، خوندن این پست هم در باب اندیشه سازان، خالی از لطف نیست!

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 توسط نوشین |


از سوگنامه نوشتن متنفرم! از گریستن برای مرگ کسی یا به سفر رفتن کسی... در سوگ رفتنت، نه به عزا می نشینم، نه می گریم، و نه سیاه می پوشم.
روزی که جلادان از عرش انسانیت، پله پله فرود آمدند تا بوم زمین خاکی مان را، به سیرابی خون سرخ انسان هایش، رنگ قرمز بیامیزند... روزی که خفاشان به پرواز در آمدند تا قلم به جای خط زدن مشق سیاه شب، در امضای حکم حبس و شکنجه و سنگسار شب های سیاهمان، و ترسیم چوبه ی دار صبح های بی طلوعمان، در دستشان بگردد... روزی که زمینیان همه صوفی شدند تا به معراج آسمانها برسند و چشمک ستاره ها را، در هفت آسمان شب، به دست خودشان کور کنند... تا گونه های اوین در التهاب قلب های اسیرش، به سرخی بدرخشد و ابو غریب، پزشک احمدی دموکراسی تبدار انسان گردد و گوانتانامو، به شکرانه الکتریسیته ساخت ادیسون، روح از کالبد متشنج انسان درکشد...
روزی که هابیل و قابیل، از مردانگی پدرم "آدم"، نامش را به ارث بردند و زنانشان، از زنانگی مادرم "حوا" هر چیزی را؛ به غیر از بار آرامش و تکاملی که برای آفرینش هدیه ی "عشق" به دوشش نهاده شده بود...
آن روز، من، در دنیایی – که هنوز نوبتم نشده بود تا در پاسخ به سؤالی که از "اختیارم" حکایت می کرد، نعمت "بودن" و به دوش کشیدن "بار امانت" عشق را هدیه بگیرم – با یک دستم آینه دار محفل زنانه فارغ شدن مادر آبستنم، در "تولد انسان" بودم و با دست دیگرم، مشعل دار محمل شام غریبان "عاشورای مردان انسانیت".
آن روز من به عزای خلقتم نشستم که در همه ی عمر، برای پنهان کردن تنبلی ام، صورت مسأله ی "چرا آفریده شدم؟" را پاک کردم و کوله بار سنگین راه حل های "چگونه باید زندگی کنم" را، از دوشم بر زمین نهادم و دست هایم را بالای چشم هایم سایه بان کردم، تا آن دور دورها را ببینم، و انتهای جاده راه زندگی ام را! و از خوشحالی دیدن آن "سراب"، بالا و پایین پریدم و با شادمانی فریاد زدم: " اورتگا! اورتگا!"... و از شوق، به جای این که پرواز کنم، آن چنان با پای برهنه بین صفا و مروه دویدم که هاجر و اسماعیل، در برابر همه ی کسانی که پل زیر پایم کردم تا در برداشتن گام های عجولم در مسیر "رسیدن" به آنجا، پایم در آتش بوسه های آب سراب خیالی ام غرق نشود، هیچ بودند!
هنوز هم این دویدن هایم تمام نشده و بی آنکه پس از برنیامدن از پس دو سؤال قبلی، بپرسم "به کجا باید برسم"؛ قاطعانه می گویم "به آنجا باید برسم!"... و چنان غرق این رسیدن شده ام و چنان از "راه" دور شده ام و چنان در "بیراهه" به دور خود می گردم، که هر روز مجبورم بلندتر فریاد زنم که "بیایید! هدف وسیله را توجیه می کند!" و فراموش کنید که "طی طریقت، خود، هدف است!".
همه ی پارچه های سیاه را به آنها می دهم! تا دور کبودی قلب هاشان، هزار دور بپیچند، مبادا طپشی از سر ترحم بر ما بنمایند؛ که سالهاست دار شدن دست طناب بر گلوهای مان، فرجام عشق بازی هامان شده است!... همه ی پارچه های سیاه را به آنها می دهم تا پرده ای به وسعت آسمان بدوزند و بر ستون های سنگی تشکیلات موازی شب، عَلَم کنند؛ که هر چه آسمان شب تارمان تیره تر می شود، زیباتر می درخشیم...
همه ی پارچه های سیاه را به آنها می دهم، تا از پی روزنی به سوی خورشید، در تکیه گاه ها و معابد سیاهپوش شان، سر بر خاک سرسپردگی نهند... تمام پارچه های سیاه را به آنها می دهم، تا بر پرده ی چشم ها و گوش هاشان بیاویزند؛ که نمی توان بر دستی که تلألؤ مهتاب و نوای بلبل آزارش می دهد، به هدیه آوردن خورشید بر تیره روز کوهستان سرد، چشم دوخت!
اشک هایم را بر دستانی می ریزم، که شرم غبار خالی بر پینه هایش، از پیکر آویزان کارگری از طناب دار، بر ننگ زمین می چکد... اشک هایم را به ویرانی هر چه دیوار سیاه و سفید "من" خواهم گماشت؛ که یک "ما"ی واحد، بدون ویرانی دو "من"، رخ نخواهد نمود.
اشک هایم را نثار شانه هایی می کنم که تا بار سنگین بر زمین ننهاد و کسی را یارای بلند کردنش نبود، دیگران ندانستند که آفرینشت را دلیلی بود: "آسمان بار امانت نتوانست کشید...!"
به رسم عاشقی، از نبودنت خواهم گفت، به یاد روزهای بودنت! تا ببیند که جهان، بی عاشقان، به ماتم بی آبرویی نشسته است...
تمام اشک هایم را نثار جاده ی سرخ پیموده ات می کنم؛ تا نو رهپویان راه عشق، عدالت و آزادی را بیاموزد، که عظمت این راه، بر سجاده ی محراب خونین افق، سر می نهد.
از اشک هایم، بر ردپایت قابی سپید خواهم ساخت، بر پهنه ی تاریکی، سیاهی بی کران... و دریایی، به پهنای وجودت، تا که خوش بخوابی؛ که دانستی: "آمدنت بهر چه بود!"

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط نوشین |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

آدمي خودش را در ميان دست نوشته هاي مكتوبش سانسور مي كند. گويي عادت كرده ايم به سركوب مداوم خواسته ها و تمايلاتمان، نوشتن گويي در اين ميان تنها دريچه اي است كه مي توان خود بودگي را تقويت كرد.
«آن‌کس که ديگر خانه‌ای ندارد، در نوشتن خانه می‌کند.»
"تئودور آدورنو "


صفحه نخست
پست الکترونیک


لوگوهای وبلاگ خونه مجازی

نوشین/وبلاگ خونه مجازی/ دفترچه مقابله با خشونت خانوادگی

نوشین/وبلاگ خونه مجازی/ اسناد و مدارک کمپین یک میلیون امضا برای رفع قوانین تبعیض آمیز علیه زنان

نوشین/وبلاگ خونه مجازی

نوشین/وبلاگ خونه مجازی

نوشین/وبلاگ خونه مجازی

نوشین/وبلاگ خونه مجازی


پیوندهای روزانه

مشاعره بازرس ژاور و مبصر کلاس در شب های بی برقی تهران/مدرسه فمینیستی
موج ما را خواهد برد/وبلاگ سربازخونه
برای آزدی یک وبلاگ نویس عربستانی
دلارام هست، دل آرام نیست/ امیر یعقوبعلی
جلوه جواهری را آزاد کنید!
مریم حسین خواه را آزاد کنید!
دلارام را زندانی نکنید!
و این گونه صورت زن بابا زخم شد/آتیلا.ج
من، تو، ما/ وبلاگ سربازخونه
آن روزها. این روزها/ وبلاگ سربازخونه
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386


آرشیو موضوعی

زن بودن!
پرت نوشت
دور و بر چه خبر؟
از دل تنگ
شعر
وبلاگستان
دانشجویی


پیوندها

::تساهل(كافه گودو)::
::سربازخونه(شب نامه)::
::پرت نوشته هاي يك ديوانه از يك دنياي وارونه(مجتبي رزمي)::
::آهای! خودم!(me!)::
::وقتی زمان می ایستد(ناردین)::
::مسافر آزاد(نوید)::
::ارگان رسمی کچل خان::
::سعید::
::واحدبررسی ادبیات سیاسی ایران،کمیته فرهنگی ادوارتحکیم وحدت،شعبه آذربایجان شرقی::
موج نو(وب سايت فراكسيون روشنفكري انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تبريز)
::کمپین آذربایجان(آذربایجاندا قادین سسی)::
::کانون ادبی دانشگاه تبریز::
::هیچکی::
وب نوشت محرمانه يك دختر (سارا)
دل های شیشه ای
ايرانيان پاك سرشت
فرهاد شکیبا (زمستان است)
سعید قاسمی نژاد
مهرداد بزرگ
امیر حسین اعتمادی
احسان رمضانیان
فرهاد شکیبا(هوای خانه)
آرمین سنایی
سمیک
محدوده قرمز
مجتبی سمیع نژاد
سجاد نیکنام
محمد رضا یزدان پناه
کمپین آزادی پلی تکنیک
دست نوشته های یک قرن بیست و یکمی
تک برگ (هادی زند)
وبلاگ دکتر حسام فیروزی
نگاهی دیگر(ققنوس)
حرف های گدا و فقیر
.و این قصه ی بودن من است.
پيامك
حقوق زنان حقوق بشر است(شهناز غلامی)
روز های خاکستری من
نگاه ديگر
خنیاگر خاموش
یادداشت های آدمی مثل من(لانگ شات)
علم مذهب بشریت(وبلاگ رایلیان ایران)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin