|
نمی دونم چی شده جدیدا همه اش هوس می کنم بشینم تاریخ رو ورق بزنم. البته می دونم ها! علتش فقط یه چیز می تونه باشه: تاریخ پر بار و پر از فراز و نشیب سرزمین عزیزمون. این روزها اینقدر اتفاق عجیب و غریب می افته که وقتی می خوای شروع کنی نمی دونی از کجا بگی. تازه تصمیم گرفته بودم راجع به رسیدن خرداد ماه و اتفاق های این ماه بنویسم که محمدرضا یزدان پناه امون نداد و من رو به یک بازی از جنس درد دعوت کرد. و من خواستم بنالم... اما.... از کدامین درد؟!اگر دردم یکی بودی چه بودی.... ۱- آمدم تا بگویم من هم انزجارم را نه به عنوان یک دختر!که به عنوان کسی که ادعا می کند هنوز آدم است، اعلام می کنم... تا یادم بیاید که هر نوزادی که متولد می شود نشان از این دارد که خداوند هنوز به بشر امیدوار است.اما کدامین بشر؟ اینان که لباس بشریت را در تن گرگ کرده اند و نه در غیاب بزبزقندی! که جلوی چشمانش شنگول و منگول را پر پر می کنند؟ نمی دانم. جدا دیگر نمی دانم. فریاد ما وبلاگ نویس ها به کجا می رسد؟ اما با این که می دانم به جایی می رسد که دلی خون بار تر از دل ما به آنجا پناه آورده است، باز هم می نویسم...فریاد هایم را: اگرما نخواهیم بهشت را به اجبار برای خودمان بخریم، اگر ما بخواهیم دست رد به هدیه ی بهشتی که به ما ارزانی می دارند، بزنیم.... اگر ما بخواهیم دنیای جهنم مان را از این جهنم تر نکنند.... اگر ما بخواهیم درد دلمان را فریاد کنیم... اگر ما بخواهیم کسی باشد که این درد ها را بشنود... آیا کسی هست؟ آیا خواستن ما درجایی که گوشی برای شنیدن نیست، مهم است؟ آیا درد های ما برای آنانکه بر مسند قدرت تکیه زده اند، چه این طرفی ها و چه اون طرفی ها، پشیزی ارزش دارد؟ می دانم که ندارد. ولی باز هم فریاد می زنم تا شاید....و فقط شاید... کسی از آن سوی تر گوشش از شنیدنش درد گرفت و ازآن یکی بیرون کرد تا عداب وجدان شنیدن نداشته باشد.تا خودش را به کوچه علی چپ بزند که ما نشنیده ایم وگرنه چنین و چنان می کردیم. ۲- می دانم.... می دانم که در این جامعه مرد سالار ما که همه دم از مردی می زنند، هیچ مردی نیست.که اگر بود باز هم می شد امید داشت که صدای ناله مردی را از دیدن این فاجعه شنید. در تمام شب چراغی نیست در تمام دشت نیست یک فریاد آری! فریاد مردان!!! ما فقط بر سر زنان بلند است که مردانگی شان فقط موقعی گل می کند که زنی دست از پا خطا کند.درست است! هیچ جای این قضیه مشکلی ندارد! چه کسی گفته است همه مردها آدمند؟ هیچ کس نگفته است! ولی من می گویم تمام مردانی که این فاجعه را دیدندو ککشان نگزید، انسان نیستند. ولی همان مادر و دختری که اعتراض کردند و خوردند، از صد تا مرد هم مردترندو انسان تر. و من اعتراضم را، و انزجارم را نسبت به تمامی زنان و مردانی که نسبت به این قضیه ساکتند، اعلام می کنم ،تا به دعوت محمد رضا به یک بازی از جنس درد لبیک گفته باشم ،و من هم دعوت می کنم از تمامی کسانی که هنوز مدعی اند!( تا کید می کنم که حتی مدعی بودن کافی است!)انسانیتی هست و انسانی...تا در این بازی از جنس درد و همه ی بازی های سرشار از درد شرکت کنند. ۳- و من می نویسم.... از درد دیگری که فرو خوردنش، قلب را تهی از تپش می کند، و نمی خواهم ساکت بمانم که سکوت از دل، فقط تکه ای چوب بر جای می گذارد. شنیده ام که اخیرا نیروی انتظامی، (به عنوان فقط یک عامل اجرایی!) بازی جدیدی دست گرفته که نا خواسته تمامی ملت به تماشای آن دعوت شده اند. مسخره بازی جدیدی که مهارت خاصی می خواهد. الحق و الانصاف که مسئولین مدبری داریم. خیلی خوب می دانند که با چه عواملی می شود ملت را سر کار گذاشت و آفتابه ای را در دهان رذلی کرد و اورا سوار بر همان الاغی که آفتابه را در دهانش کرده است،دور شهر گرداند.... می توان شمشیری(اشتباه نکنید! منظورم همان باتوم است!) در دست گرفت و ادعا کرد که ذوالفقار است و آمده است تا عدل علی را اجرا کند و مردم غیور همیشه در صحنه را از شر این اراذل و اوباش خلاص کند. ولی همه این ها درست! اینها همه برای ملت است! اما نمی دانم چرا این جوانمردان!!!! فقط از علی شمشیرش را به ارث برده اندو مردانگی اش را نه!آخر یکی نیست بگوید که اگر شما مرد قانونید چرا نقاب بر چهره می زنید و مثل یک رذل به میدان می آیید؟ بازی قشنگی است!مثل همه بازی های دیگری که ملت فهیم!!! ما را بدانها سرگرم می کنند تا یادشان برود این ها کار همان آقای مهروزی است که سال قبل مرد سال ایران شد!(به گزارش اکثر خبرنگاری ها) دليلش را هم كه كسي نمي داند!!! ۴- بازی قشنگی است تا اینقدر درگیر شویم که ندانیم داریم از کدام طرف می خوریم.تا می خواهیم به طرح بد حجابی اعتراض کنیم.... قبل از تحصن،در انجمن علامه را تخته شده مي بينيم.... پتکی یه محکمی نشریه های جعلی امیرکبیر و دستگیری همکلاسی هایمان بر سرمان فرود می آید،تا به زور به ما بفهمانند كه برچسب بر دهان تنها نهاد دانشجويي خودجوش دانشگاه ها مي زنند .... و هنوز داغیم و دردش را حس نکرده ایم که ضرب و شتم اسماعيل سلمان پور وآرمان صداقتي ،ما را از گیجی و منگی اش بیرون می کشد... وهنوز شروع به گریه نکرده ایم که باید به اراذل و اوباش محله مان بخندیم و بفهميم در مملكتي زندگي مي كنيم كه در هيچ كجاي قانون نداشته اش، نيامده است كه در دهان رذل، آفتابه فرو كنند....و خنده مان را چهره خون آلود دختری که بعد از تذکر نیروهای انتظامی در میدان هفتم تیر مورد حمله آنان قرار گرفته بود، کوفتمان می کند....و فراموش مي كنيم كه معاون حراست دانشگاه ملي مان بود كه به آن دخترك تجاوز كرد، نه اين اراذل و اوباشي كه دور شهر مي گردند...و مي رويم تا به دنبال ابوالفضل عا بديني، روزنامه نگاري كه ناپديد شده است، بگرديم.... و ديگر منگ مانده ايم كه بگرييم يا بخنديم كه خبر دستگيري بيش از 150 نفر را در آستانه يك خرداد مي شنويم...و ديگر كم مي آوريم از نوشتن اين همه افتخارات دولت و مملكتمان....كه اين جا سكوت جايزتر است! بازي قشنگي است... خوب سرمان را گرم كرده ايد... دست مريزاد مي گوييم تا بدانيد ما قدر شناسيم و هنور نمك به حرام نشده ايم... ما هم احمق هاي خوبي هستيم... ولي يك چيزي اينجا هست كه شما نمي بيندش! اين ها هم كه شما مي بينيد آرامش قبل از طوفان است مسئولين زحمت كشمان! فقط دو سال ديگر اين جاييد... بريزيد و بپاشيد...اين هم سر همه ي اين سال ها كه از دست داده ايم... كجا پيداست؟ ما كه عمرمان را و دوران دانشجويي مان را از سر راه آورده ايم... شما مي رويد، ولي خاطرات بي نظيرتان يادمان مي ماند...بگرديد تا بگرديم، ببينيم آخر راه به كجا مي رسيم! ۵- خسته شدم از نوشتن... از خنديدني كه فراموشم شده ... و از آخرين گريه اي كه يادم نيست... پريروز بود، به خاطر مادر سحر كه از تير 78 هنوز چشم به راه دختر نازنينش است، اعصابم خرد شد... فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش بقيه اش باشد براي بعد... براي اولين بار اعتراف مي كنم كم آوردم! + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 توسط نوشین |
|